× 88 ×

خرید بک لینک

زن سرش توی گوشی بود و مرد خیره مانده بود به نیمرخ زیبایش ، صدایش کرد ، زن لبخند کوچکی زد ، دوباره صدایش کرد ، زن لبخند کوچکی زد و از گوشهی چشم نگاهش کرد ، باز صدایش کرد ، زن لبخند کوچکی زد و سرش را به نرمی چرخاند و نگاهش کرد ، دوباره صدایش کرد ، لبخند زن بزرگتر شده بود و حالا چشمانش هم میخندیدند و طرهی مویش را هم پشت گوشش زده بود ، دوباره صدایش کرد ، لبان زن تمام میخندیدند و چشمانش برق میزدند و طرهی مویش از پشت گوشش باز به دلبری بیرون افتاده بود ، دوباره صدایش کرد ، زن که دلبریش را تمام ، تمام کرده بود ، گفت جانم ؟ ، مرد حرفش را فراموش کرده بود ، نشسته و خیره بر دلبری تمام نشدنی زن ، زن دوباره سرش را در گوشیش برد .


برچسب شود به: دل نوشته فیلسوف
+ یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۶ توسط ✔ פـسیــלּ ✔ |
گاه نوشته های فیلسوف...

ما را در سایت گاه نوشته های فیلسوف دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 14:25

صفحه بندی