زن گفت : چقدر دوستم داری ؟ ، مرد دستشو کشید توی موهای پریشون شده زن و گفت : خیلی زیاد ، زن گفت اونو هم خیلی دوست داشتی ؟ ، مرد گفت آره ، زن اخم کرد ، دستشو کشید توی موهای سینهی مرد و زیرلبی گفت : ولی منو بیشتر دوست داشته باش ، انگشتای مرد سرخوردن روی مهرههای کمر زن و گفت اونکه دیگه نیست ، چه فرقی میکنه حالا ؟ ، زن سرشو بلند کرد و با چشمای گرد سیاهش زل زد به مرد ، اگه بود چی ؟ ، بین منو اون کیو انتخاب میکردی ؟ ، مرد با پشت دست بزرگش صورت زن رو نوازش کرد و گفت : حالا که نیستش ، زن با قهر سرشو چسبوند به سینه مرد و قطره اشکی از گوشهی چشمش اومد پایین ، میدونستم از اولم دوستم نداشتی ، دست مرد رفت بین موهای زن و نوک انگشتاشو کشید روی پوست سرش و گفت : معلومه که دوستت دارم دیوونه ، زن آهسته گفت : ولی حالا اون که نیست .
+ دوستانی که لینک کانال جدید را می خواهند ، با کامنت خصوصی اطلاع دهند .
ما را در سایت گاه نوشته های فیلسوف دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18